حجت مدرسي

در بخش اول اين نوشتار به عوامل زايش و رشد فرهنگ و تمدن نوين غرب و برخي از ويژگي هاي مثبت آن در كلام و انديشه شهيد مطهري به اختصار اشاره شد.اينك و در ادامه بحث، نگاهي به آن روي سكه تمدن غرب مي افكنيم و جنبه هاي منفي و مخرب آن فرهنگ را در كلاس شهيد مطهري مرور مي نماييم.

در اين نوشتار جنبه هاي منفي تمدن غرب به دو بخش اصلي تقسيم شده است كه هريك حاوي زيرمجموعه هاي متعددي مي باشد.

1-   مباني نظري فرهنگ و تمدن غرب

هر تفكر و مكتبي بر پايه يكسري مباني و زيرساخت هاي نظري بنيان نهاده شده است كه آبشخور رفتارها و برنامه ريزي ها و سياست گزاري آن مكتب مي باشد. واقعيت آن است كه ارزشهاي انساني در فرهنگ غربي دچار تغيير، تحريف و انحراف شد و صورت ساختگي آن مبناي فكري تمدن غرب واقع شد. به عنوان نمونه به برخي از مصاديق آن در كلام شهيد مطهري اشاره مي شود:

الف) ارزش ها

 اولين نمونه خود مفهوم ارزش مي باشد كه در تفكر غربي تغيير معنا پيدا كرده و به مفهوم جديدي بدل گشته است:

(( می پرسيم ارزش چیست؟ می گویند ارزش چیزی است که به حال انسان مفید نیست، به درد آدم نمی خورد، هیچ نیازی را از انسان رفع نمی کند، با منطق هم جور در نمی آید، ضد منطق و لا اقل غیر منطقی است، ولی وجود دارد، ‌مثل ایثار. اینکه انسان ایثار بکند منطقی نیست؛ منطقی این است که انسان دنبال سودش برود، عقل آدم هم همین را به او می گوید که باید دنبال سود رفت. ولی از طرفی هم نمی توانند انکار بکنند که چنین گرایشهایی نیز در انسان هست: گرایش به از خود گذشتگی، گرایش به فداکاری، گرایش به عدالت،گرایش به آزادی،‌گرایش به انصاف، گرایش به حلم،گرایش به بردباری، که اکثر اینها اساساً با منافع مادی انسان جور در نمی آید. می گویند بله جور درنمی آید ولی اینها سود نیست، ارزش است، انسان طالب یک سلسله ارزشهاست.))[1]

ب) انسان

((در فلسفة غرب سال هاست که انسان از ارزش و اعتبار افتاده است. سخناني که در گذشته درباره انسان و مقام ممتاز وی گفته می شد و ریشه همه آنها در مشرق زمین بود، امروز در اغلب سیستمهای فلسفه غربی مورد تمسخر و تحقیر قرار می گیرد.

انسان از نظر غربی تا حدود یک ماشین تنزل کرده است، روح و اصالت آن مورد انکار واقع شده است. اعتقاد به علت غایی وهدف داشتن طبیعت یک عقیده ارتجاعی تلقی می گردد.

در غرب از اشرف مخلوقات بودن انسان نمی توان دم زد، زیرا به عقیده غرب عقیده به اشرف مخلوقات بودن انسان و اینکه سایر مخلوقات طفیلی انسان و مسخر انسان می باشند ناشی از یک عقیده بطلمیوسی کهن در باره هئیت زمین و آسمان و مرکزیت زمین و گردش کرات آسمانی به دور زمین بود؛ با رفتن این عقیده جایی برای اشرف مخلوقات بودن انسان باقی نمی ماند. از نظر غرب، اینها همه خودخواهی هایی بوده است که در گذشته دامنگیر بشرشده است. بشر امروز متواضع و فروتن است، خود را مانند موجودات دیگر بیش از مشتی خاک نمی داند، از خاک پدید آمده و به خاک باز می گردد و به همین جا خاتمه می یابد.))[2]

((در فلسفه غرب تا آنجا که ممکن بوده به حیثیت ذاتی انسان لطمه وارد شده و مقام انسان پایین آمده است. دنیای غرب از طرفی انسان را از لحاظ پیدایش و عللی که او را به وجود آورده است، از لحاظ هدف دستگاه آفرینش در باره او، از لحاظ ساختمان و تار و پود وجود و هستی‌اش، از لحاظ انگیزه و محرک اعمالش،‌از لحاظ وجدان و ضمیرش، تا این اندازه او را پایین آورده که گفتیم.

آنگاه اعلامیه بالا بلند در باره ارزش و مقام انسان و حیثیت و کرامت و شرافت ذاتی و حقوق مقدس و غیر قابل انتقالش صادر می کند و همه افراد بشر را دعوت می کند که به این اعلامیه بالا بلند ایمان بیاورند.))[3]

 ((از نظر برخی فلسفه های نیرومند غربی انسان ماشینی است که محرک او جز منافع اقتصادی نیست. دین و اخلاق و فلسفه و علم وادبیات و هنر همه رو بناهایی هستند که زیر بنای آنها طرز تولید و پخش و تقسیم ثروت است؛‌همه اینها جلوه ها و مظاهر جنبه های اقتصادی زندگی انسان است. خیر، این هم برای انسان زیاد است؛ محرک و انگیزة‌اصلی همة‌حرکتها و فعالیتهای انسان عوامل جنسی است. اخلاق و فلسفه و علم و دین وهنر همه تجلیات وتظاهرات رقیق شده و تغییر شکل داده عامل جنسی وجود انسان است.))[4]

پ) آزادي

 ((در زمینه آزادی معنوی مسائل زیادی هست. من همین قدر به شما عرض بکنم اشتباهی که

دنیای امروز می کند- حال اشتباه واقعی است یا اشتباه سهوی من نمی دانم- این است که می خواهد آزادی های اجتماعی را تأمین کند ولی اسارت معنوی ایجاد کند، یعنی می خواهد بشر سودجو و هواپرست و بنده نفس خودش باشد، اراده اخلاقی و انسانی نداشته باشد ولی در عین حال آزادی اجتماعی داشته باشد، «این حکم چنین بود که کج دار و مریز.» چنین چیزی محال است. سرّ اینکه انبیا در برنامه عدالت و آزادی شان موفق شدند- یعنی توانستند انسان هایی تحویل بدهند که واقعاً و به مفهوم واقعی آزادی خواه باشند، انسان هایی که قدرت را به دست بیاورند و سوء استفاده نکنند- این بود که اول برای آزادی معنوی کوشش می کردند؛ بشر را از شهوات خودش، از خرافاتش،‌از تعصب و تحجرش، از وابستگی های پست و دنی واز تعلقات حیوانی اش آزاد می کردند؛ آنگاه چنین بشری شایستگی آزادی اجتماعي پيدا مي گند؛ اما بشري که روز به روز در فساد غرقه مي شود محال و ممتنع است که به آزادي اجتماعي برسد ))[5]

((بزرگترین خسران عصر ما این است که همه اش می گویند آزادی، ‌امّا جز از آزادی اجتماعی سخن نمی گویند. از آزادی معنوی دیگر حرفی نمی زنند و به همین دلیل به آزادی اجتماعی هم نمی رسند. در عصر ما یک جنایت بزرگ که به صورت فلسفه و سیستم های فلسفی مطرح شده است، اینست که اساساً درباره انسان، شخصیت انسانی و شرافت معنوی انسان هیچ بحث نمی کنند«نَفَختُ فِیه مِن روحی» فراموش شده است. می گویند اصلاً چنین چیزی وجود ندارد. انسان یک موجود دو طبقه ای نیست که طبقه عالی و طبقه دانی داشته باشد. اصلاً انسان با یک حیوان هیچ فرق نمی کند. یک حیوان است. ))[6]

((آیا ممکن است بشر آزادی اجتماعی داشته باشد ولی آزادی معنوی نداشته باشد؟ یعنی بشر

 اسیر شهوت و خشم و حرص و آز خودش باشد ولی در عین حال آزادی دیگران را محترم بشمارد؟ امروز عملاً می گویند بله، عملاً می خواهند بشر برده حرص و آز و شهوت وخشم خودش باشد، اسیر نفس اماره خودش باشد و در عین حال چنین بشری که اسیر خودش است، آزادی اجتماعی را محترم بشمارد. این یکی از نمونه های کوسه و ریش پهن است. ))[7]

ت) علم

(( بیکن نظر جدیدی ابراز کرد و گفت:‌ اینها برای انسان سرگرمی است که دنبال علم برود

برای اینکه می خواهد حقیقت را کشف کند، [با این توجیه که] خود کشف حقیقت، مقدس است؛ نه، انسان علم را باید در خدمت زندگی قرار دهد؛ آن علمی خوب است که بیشتر به کار زندگی انسان بخورد، آن علمی خوب است که انسان را بر طبیعت مسلط کند، آن علمی خوب است که به انسان توانائی بدهد. این بود که علم، جنبه آسمانی خودش را به جنبه زمینی و مادی داد؛ یعنی مسیر علم و تحقیق عوض شد و علم در مسیر کشف اسرار و رموز طبیعت افتاد برای اینکه انسان بیشتر بر طبيعت مسلط شود و بهتر بتواند زندگی کند و به عبارت دیگر، رفاهش را بهتر و بیشتر فراهم کند. ))[8]

((الان چرخ دنیا بر این اساس می گردد که علم به طور کلی در خدمت قدرتهاست. هیچ وقت دردنیا علم به اندازه امروز اسیر و درخدمت زور مندان و قدرتمندان نبوده است وعلمای تراز اول عالم، اسیرترین و زندانی ترین مردم دنیا هستند. عالم ترین فرد، مثلاً آقای اینشتین است ولی علم اینشتین در خدمت کیست؟ در خدمت روزولت. اینشتین نوکر آقای روزولت است و نمی تواند نباشد. ))[9]

((ما می بینیم بشریت در ناحیه علم به جایی می رسد که واقعاً اعجاب و حیرت افراد بشر را بر می انگیزد ولی در ناحیه انسانیت و ارزش های انسانی کوچکترین تأثیری در احوالش ندارد. مثلاً از جنبه اعجابی که علم بر می انگیزد، رفتن به کره ماه کاری فوق العاده مهم و بزرگ است. امّا اگر یک مسئله دیگر را در نظر بگیریم، بگوییم از نظر بشریت و انسانیت، چنانچه این دو کار را با هم مقایسه کنیم و کنار یکدیگر بگذاریم و بگوییم- به تعبیر طلبگی خودمان- ثواب کدام یک از این دو کار بیشتر است، یا به تعبیر دیگر ارزش کدام یک از این دو کار برای بشریت بیشتر است؛ آن بشری که پا به کره ماه می گذارد، آیا برای بشریت بهتر این است که او به کره ماه برود یا به کره ماه نرود ولی از ویتنام و فلسطین خارج بشود؟ [روشن است که دومی.] امّا او به کره ماه می رود برای اینکه در ویتنام و فلسطین بیشتر ظلم و سلب آزادی و تجاوز بکند. از علم هم کاری ساخته نیست. ))[10]

(( از آگاهی به تنهایی کاری ساخته نیست. قرآن می گوید آگاه ترین آگاهها شیطان بود، خیلی هم خود آگاهی اش کامل بود، حتی خدا آگاه بود. قرآن خدا آگاهی را هم کافی نمی داند و اصلاً برای آگاهی از آن جهت که آگاهی است جز ارزش روشن کردن ارزش دیگری قائل نیست. می گوید: شیطان خدا را می شناخت، آگاه به خدا بود، به نبوت پیغمبران اعتقاد داشت، به وجود قیامت ایمان و اعتقاد داشت (اقرار همه اینها را از شیطان نقل کرده است) ولی در عین حال کافر بود، چرا؟ [زیرا] مؤمن نبود. ))[11]

ث) قدرت

 (( ماکیاول دانشمند ‌و ‌فیلسوف ‌معروف ایتالیائی اساس فلسفه سیاسی اش را برسیادت گذاشت. او می گوید درسیاست تنها چیزی که باید ملحوظ شود، سیادت است و هیچ اصل دیگری در سیاست، معتبر نیست؛ برای رسیدن به هدفهای سیاسی-که همان سیادت است- هر چیزی جایز است: دروغ، فریب، مکر، قسمهای دروغ، خیانت کردن، پا روی حق گذاشتن. می گوید در سیاست، [مذموم شمردن] این مسائل به هیچ نحو نباید مطرح باشد. ))[12]

(( روح اروپايي همين است؛ اعلاميه حقوق بشر را هم که مي دهند براي فريب ديگران است. تربيت اروپايي و اخلاق واقعي اروپايي يعني اخلاق ماکياول و نيچه اي. ))[13]

ج) مقتضيات زمان

(( «مقتضیات زمان» مانند«آزادی» از کلماتی است که – مخصوصاً در مشرق زمین- سرنوشت شومی داشته است و اکنون به شکل یک ابزار استعماری کامل برای درهم کوبیدن فرهنگ اصیل شرق و تحمیل روح غربی در آمده است. چه سفسطه ها که به این نام صورت می گیرد و چه بد بختیها که با این تابلوی قشنگ تحمیل می گردد! ))[14]

 ((از نظر افراد کم فکر، «مقتضیات زمان» یعنی سلیقه و پسند رایج روز. جمله «دنیای امروز نمی پسندد» از هر منطق نظری و عملی و صوری و مادی و قیاسی و تجربی و استقرایی برای کوبیدن شخصیت اینان و تسلیم بلا شرط کردنشان مؤثرتر است. از نظر طرز فکر اینان همین که چیزی از سلیقه و مد روز- خصوصاً در دنیای غرب- افتاد، کافی است که حکم کنیم«مقتضیات زمان» تغییر کرده است. «جبر تاریخ» است، «اجتناب ناپذیر» است، «لازمه ترقی و تعالی» است؛ در صورتی که می‌دانیم زمان و محیط و عوامل اجتماعی را بشر می سازد، از عالم قدس وارد نمی شود، و بشر- هر چند غربی باشد- جایرالخطاست.

بشر همان طوری که عقل و علم دارد، شهوت و هوای نفس هم دارد و همان طوری که در جهت مصلحت و زندگی بهتر گام بر می دارد، احیاناً انحراف هم پیدا می کند؛ پس زمان نیز، هم امکان پیشروی دارد و هم امکان انحراف. با پیشروی های زمان باید پیش رفت و با انحرافات آن باید مبارزه کرد. ))[15]

چ) عرفان

 ((اخیراً به عرفان توجه پیدا کرده اند از باب اینکه آن را فرهنگ انسانگرا می دانند. نمی دانند که اساس عرفان، خدا آگاهی و تسلیم به خداست. می خواهند عرفان را از خدا جدا کنند و عرفان هم باشد. خیلی عجیب است! من در نوشته های امروز ایرانیها می بینم به عرفان گرایش پیدا کرده اند، عرفان منهای خدا و مذهب! این خیلی عجیب است! امکان ندارد. امام باقر فرمود: غرّبوا و شرّقوا. . .[16] به غرب عالم بروید، به شرق عالم بروید، آخرش باید بیایید اینجا زانو بزنید تا حقیقت را بفهمید. ))[17]

                                                                                        ادامه دارد



[1]   مرتضي مطهري، فلسفه اخلاق، مجموعه آثار ج22 ص420

[2]   مرتضي مطهري، نظام حقوق زن در اسلام، مجموعه آثار ج19 ص149

[3]    همان، ص151

[4]    همان، ص150

[5]    مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج25 ص 173

[6]    مرتضي مطهري، گفتارهاي معنوي ص51

[7]    همان، ص 20

[8]    مرتضي مطهري، انسان كامل ص251

[9]    همان، ص252

[10]    مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج25 ص 150

[11]    مرتضي مطهري، فلسفه اخلاق، مجموعه آثار ج22 ص464

[12]    مرتضي مطهري، انسان كامل ص248

[13]    همان ، ص 261

[14]    مرتضي  مطهري، ختم نبوت ص 73

[15]    همان ، ص 72

[16]    عبارت  حديث شريف اين است)) شرّقا و غرّبا فلا تجدان علماً صحيحاً الا شيئاً خرج من عندنا ))، بحارالانوار ج46 ص335

[17]    مرتضي مطهري، فلسفه اخلاق، مجموعه آثار ج22 ص465